خرید بک لینک
شرمنده که "بد موقع "دوستت دارم! من هیچ وقت آدم "به موقعی" نبوده ام...مثلا همین الان...می دانم چه قدر سرت شلوغ است... ببخش که همین الان این صاحب مرده تو را می خواهد! میدانی؟من هم گناه دارم خب...چقدر خودم را بزنم به آن راه؟چقدر حواسش را پرت کنم آخر؟چقدر این آهنگ های دونفره ی لعنتی را رد کنم برود؟چقدر الکی حالم از پیراهن های مردانه چهارخانه بهم بخورد؟چقدر برای خودم عطر شیرین بخرم ... که بوی عطر تلخ دوست داشتنیت فراموش شود....من این چیزها را می بینم که دلم می خواهد دستهایم را فشار بدهم روی گلویم و دیگر نفس نکشم...وقتی کاری از دستم بر نمیاید!وقتی می خواهمت و نمی بینی...وقتی نمی توانم دهان دل زبان نفهمم را ببندم...اصلا آدم هم انقدر بد موقع؟انقدر بی خاصیت...؟ شرمنده که بدموقع "دوستت دارم"

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 5:15

حرفم با اون دوستایی که من فقط شرمندشونم..

ببخشید که به وب ها سر نمیزنم..حال و حوصله ام واقعا خیلی مزخرفه..

حتی حوصله زندگی هم ندارم..چندبار هم کامنت دادم.

اما انگار به دستشون نرسیده.

ببخشید که نظرات رو بستم..

فقط میتونم ببخشید.

حرفی ندارم.

#نظرات این پست بازه


برچسبها: شرمندگیبرای من

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 23:05

دوستی را میشناختم که شیفته یکی از هم دانشگاهیانش بودخودش ،دختری ساده و بی آلایش با چشمهایی به رنگ دریا ، خنده هایش اما ناخودآگاه دل میبرد.پروفایل تلگرامش هم مثل خودش ساده ، اهل گذاشتن شعرو متن یا عکس خودش نبود ، فقط عکس گل میگذاشت...تمام مدت حواسش

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 15:28

+خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون سه روز توی نوبت بودم،سعی میکنم خلاصه بگم حرفامو که زیاد وقت نگیرم_گوش میکنم+راستش همه چیزبرمیگرده به سیزده سال پیش، وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم!من نقشه کشی میخوندم ودیوونه ی بازیگری،اونم ریاضی م

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 9:51

خیلی خوابم میومد...با اینکه تصمیم گرفتم بخوابم... اما نخوابیدم...یکم کتابی که سارا پیشنهاد داده بود رو خوندم..فقط کمی ازش فهمیدم! هیجوقت خوشم نمیومد که کتاب فلسفی رو با گوشی بخونم.. حتی هیچوقت قران روهم با گوشی سعی نکردم بخونم.. عصرونه هم اصلا میلم ن

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 9:51

امروز صبح پنجره رو بازکردم به یاد هستیم دلمو صاف کردمنگاه به آسمون کردم وافقو من دیدمبهتر از هستی هیچی تو ذهن من ندیدماین شعرو من اون لحظه خوندمباعشق وعلاقه وتمام جونم خوندمتموم دنیای من باش تموم رویای من باش برای تو من میمیرم هستیه ماه من باشتموم هس

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 9:51

دست خودم نیست...دست دلم نیست... دست که به کلید ها میرود واژه هایِ خسته راهیِ این صفحه سرد میشوند صفحه سفید و سردی که جان ندارد چشم ندارد...شانه ندارد... صفحه ای که آغوش ندارد... صفحه ای که حرف نمیزند... صفحه ای که هیچ گوش شنوایی ندارد چقدر آلوده به

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 9:51

تولد خواهرمه فردا.... ! نامه ای را اینگونه برایش مینویسم...: میدانم 17 ساله شده ای...من اما تا به امروز 17 بار که هیج...فکر میکنم "1" بار هم به تو نگفته ام دوستت دارم... امروز برایت 17 بار مینویسم دوستت دارم... و تو 17 بار آنقدر عمیق بخوان...که گوی

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 9:51

صفحه بندی